تبليغاتX
یه نی نی






















یه نی نی

روزمرگیها ، افکار و علایق یه نی نی که یکم بزرگ شده

اپیزود اول:

دندانهایش نامرتب و کمی تیره است مدام دارد با زن بقل دستی اش چانه می زند. به کاغذ توی دستش اشاره می کند. آخر هر جمله اش تکرار می کند غذاهایش خیلی خوشمزه است. هم ماکارونی دارد هم پیتزا ، غذای مرغی هم دارد ، پرس مرغهایش خیلی زیاد است قیمتهایش هم خیلی خوبه حتماً امتحان کنید من هم اونجا کار می کنم. الان مدیریتش عوض شده است قبلاً یه پسری بود که خانواده اش آمریکا بودند ولی خودش ایران بود بعد پدر و مادرش گفتند تو هم بیا آمریکا و رفتش بعد مدیریت جدید آمد این رستوران را گرفت آشپزش مال پیتزاریا است داخلش خیلی قشنگ است وسایلش را از دوبی خریده حتماً بیایید من آنجا کار میکنم البته من تو آشپزخونه کار میکنم شما نمیتونین منو ببینین ما فقط یه پنجره کوچک به بیرون داریم ولی غدایش خوشمزه است . من مجبورم با اتوبوس بیایم چون تاکسی خیلی گرانه نمی صرفه. بیایید حتماً

لبخند میزنم میدانم کجا را میگوید چندباری آنجا غذا خورده ام

اپیزود دوم:

ساعت حدود ده و نیم است. یک سر به اتاقم می آیم میبینم یک تماس ناموفق دارم. سمیرا است دوباره ساعت 21:52 زنگ زده است. لبخند میزنم به نظرم دو روز پیش هم همین ساعت زنگ زده بود. تماس میگیرم جواب نمیدهد. میروم آبی به دست و رویم میزنم ، برمیگردم داخل اتاق دارم صورتم را خشک میکنم می بینم تلفن زنگ میزند. بر میدارم سمیرا است : ما پستو هستیم می تونی بیای!! نی نی: آخه ساعت یازدهه خیلی دیره!!!

ساعت یازده و خورده ای است ، سالاد بار سفارش داده ام وقتی سیب زمینی ها را میبینم یادش می افتم شاید اینها او خورد کرده است :)

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:32 توسط نی نی| |

آیا حافظ اون موقع که داشت شعر می گفت فکر میکرد این همه مردم تو دنیا دوستش داشته باشن و حتی خیلیها تو دنیا به خاطرش زبان فارسی یاد بگیرن...

راستش جاودانگی فقط به درس و قیافه و پول و تحصیلات و اینکه کجا باشی و تکنولوژی این قضایا نیست .... یه نیرویی .... شایدم یه عشقی ... عشق به زندگی ، عشق به بودن ، عاشقانه زندگی کردن ...

دنیای غریبی است.

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 20:46 توسط نی نی| |

نمیدونم تا حالا برای شما پیش اومده که یه موضوع باور نکردنی براتون اتفاق بیوفته که خیلی خوشحال بشید ولی سر مسائل پیش پا افتاده از دست بره؟

مثلاً رتبه یک کنکور ریاضی بشیدو خونتون شهرستان باشه. آرزوتون باشه تو شریف درس بخونید. بعد مثلاً سر اینکه تهران دوره ، یه شهر دیگه است ثبت نام نکنید و برید تو دانشگاه آزاد نزدیک خونتون درس بخونید. بعد تازه یه ترم درس خوندید اطرافیان بگند الان نمی تونی بری شریف درس بخونی میگن دانشگاه خوبیه!!!!

می دونین چیه گاهی وقتها آدم یه چیزهایی رو تو زندگیش به دست میاره که خیلی از بدست آوردنش شاد میشه ولی همه چیز اونطور که باید پیش نمیره و تبدیل میشه به یه غم بزرگ وقتی فراموشش میکنی. وقتی یه اثر از اون شادی رو می بینی از هر دردی سنگین تره.

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:52 توسط نی نی| |

همیشه برمیگردی به یه جایی که قبلاً بودی ... انگار از هر جایی که رد میشی یه تیکه از وجودت جا میمونه ... حتی اگه تو بدترین شرایط ترکش کرده باشی .... منم برگشتم ... خیلی دلم میخواد دوباره بنویسم و یه فکرایی هم دارم ...

از همه اونهایی که بهم سر زدید ممنونم ...  حس خوبیه که بعد از یه مسافرت طولانی بیای در خونت رو باز کنی و ببینی یه عالمه نامه داری !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 23:58 توسط نی نی| |

نوشتن اين وبلاگ خيلي اتفاقي شروع شد و دليل خاصي نداشت شايد خوندن وبلاگهايي كه خيلي دوستشون ميداشتم ولي حالا ديگه نيستن بي تاثير نبود. با اين وبلاگ خيلي چيز ها تغيير كرد حالا ديگه ني ني ، ني ني نيست بزرگ شده و ديگه پستونك نميخوره !!!!!!!!!! ديگه چهار دست و پا راه نميره !!!!!!!!!

راستش احساس ميكنم خيلي تغيير كردم و اين وبلاگ با همه اتفاقهايي كه توش افتاد حالا در زمينه فكري من نيست و در واقع متعلق به روحيات و افكار فعلي من نيست براي همين ميخوام بهش خاتمه بدم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:26 توسط نی نی| |

خيلي خوبه!!!!  آدم بعد مدتي بياد تو وبلاگش بعد ببينه همه چيز قر قاطي شده . انگار رفتي مسافرت بعد كه برگشتي ببيني يه پنجره باز بوده و يه باد و بارون پاييزي تمام خونه زندگيتو ريخته بهم. حالا دقيقا اين حسه منه . اينقدر هم كه كم ميام سر ميزنم يادم رفته چطور ميتونم همه چيز رو به حال اولش برگردونم. اميدوارم دوباره كم كم بتونم سر و سامونش بدم :)
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 12:38 توسط نی نی| |

زندگی همهمه مبهمی از رد شدن خاطره هاست ،هر کجا خندیدیم زندگانی آنجاست .
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:59 توسط نی نی| |

تو يه روز قشنگ پاييزي سرش گير كرده بود تو صندوق عقب آخه ميخواست به شكمش برسه ولي ماشين يكي دومتري جابجا شد ميتونستم بدوم و كمكش كنم اما نتونستم، خجالت ، سوء تفاهم و اون نگاهي كه عقب ماشين نشسته بود پاهام رو به زمين گره زد . خدا رو شكر چيزي نشد ولي با وجود اينكه بيشتر از يه هفته گذشته من همچنان در اين فكرم كارم درست بود يانه؟!!!!! يه جوارايي دو راهي عقل و احساسه برام.
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:33 توسط نی نی| |

خيلي مدته اينجا چيزي نمينويسم . يه جوارايي اينجا شده اتاقم . همش شبها بهش سر ميزنم يه وبلاگ از تو لينكها انتخاب ميكنم و دوباره ميرم .

كلا اوضاع خوبه بد نيست شكستهاي پي در پي يه ذره اذيتم كرد ولي ميخوام بلند بشم دوباره بجنگم قويتر از قبل . اكشال نداره پيش مياد.

يه ذره اوضاع غاراش ميش شده . اين يك سال خيلي عجيب و غريب بود ولي هر چي بود گذشت . توش خيلي اتفاقها افتاد و كلي تجربه برام به جا گذاشت.

اميدوارم دوباره خيلي قوي رو پاهام بايستم پر تلاش در جهت هدفم پيش برم . دلم ميخواد دوباره كلي بنويسم . دوباره شاد و شنگول بنويسم .

راستي يه حرف هر انساني در هر جايگاهي كه هست به خاطر انسان بودنش ارزشمنده . بخاطر اينكه نفس ميكشه راه ميره و تو محيط تاثير ميذاره . خيلي خوبه انسانها ارزش انسان بودن خودشونو بدونن . چيزي كه در جامعه خيلي كمرنگ شده.



پ. ن : شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت  (( ارنستو چه گوارا ))
                                                                                      

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:29 توسط نی نی| |

اه اه ...

همش غر ميزني ... ميگي اينو ندارم اونو ندارم شرايطم اينطوري زندگيم اونطوري .... خوب همه چيز كه كاملا نيست!!! هست!!! روزها ميگذره و همش غر ميزني ... پاشو وقت داره ميگذره و تو هنوز نشستي ...

با با جان من ، زندگي مثل آشپزي ميمونه ... پاشو ببين تو يخچال چي داريم با همينا يه چيزي سر هم بندي كنيم ... پاشو پاشو وقت نداريم ... ارزش اين وقتها رو بايد دونست .. قدر كنار هم بودن رو بايد دونست .. بابا اينقدر دوربين نباش...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:58 توسط نی نی| |